تبلیغات
پیرو راه شهیدان - مطالب مهر 1394
 
پیرو راه شهیدان
درباره وبلاگ


آن روز ها دروازه شهادت داشتیم ولی

الآن معبری تنگ، هنوز هم برای شهید

شدن فرصت هست، دل را باید صاف

کرد.


شادی روح شهدا صلوات...

مدیر وبلاگ : رضا
نویسندگان
چهارشنبه 29 مهر 1394


نوع مطلب : خدا، شهدا، تصاویر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 27 مهر 1394

صبح ها بعد از نماز قرآن میخواند



اگر دخترش بیدار بود میگرتش توی بغل



اگر هم خواب بود کنار رختخوابش می نشست



میگفت اینجا قرآن میخوانم



میخواهم چشم و گوش بچه ام از الان به این چیز ها عادت کنه!!!




خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون



منبع:کتاب یادگاران -صفحه ی 90


نوع مطلب : خدا، نماز، قران، 
برچسب ها : قران، شهید رهنمون،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 25 مهر 1394


نوع مطلب : خدا، شهدا، 
برچسب ها : بیت المال، برهنه،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 23 مهر 1394


نوع مطلب : خدا، شهادت معصومین، 
برچسب ها : جاهلیت، مسلمانان، رجب، حسین بن علی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 19 مهر 1394


نوع مطلب : خدا، ولایت فقیه، تصاویر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 17 مهر 1394
رفته بودیم رستوران , ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه

پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود
 یه جوان اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان

شروع كرد با گوشیش صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد

 رو كرد به همه ماها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه

 بهشون داده و  به صندوق دار رستوران  گفت این چند نفر  مهمون من

 هستن شیرینی بچم ، به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!

اون با اصرار زیاد پول غذای همه رو حساب كرد و با غذای خودش كه

 سفارش داده بود از رستوران خارج شد...
--
 دیشب  رفتیم سینما كه ناگهان با تعجب همون مرد جوان رو دیدم

 با یه دختر بچه 4-5 ساله و با تعجب دیدم كه دختره داره اونو بابا خطاب میكنه

بهش سلام کردم ! من رو شناخت و رنگ و روش پرید ! من با طعنه

 بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده
 
 گفت : اون جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین كه خودم

میدونم و خدای خودم با هزار خواهش جریان رو گفت :

 اون روز وقتی وارد رستوران شدم

داشتم دستهام رو میشستم که صدای اون پیرمرد و پیر زن

رو شنیدم ... البته اونا نمیتونستن منو ببینن ، پیرزن گفت

كاشكی میشد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه

 بخوریم ! الان یه ساله كه ماهیچه نخوردم .پیر مرد گفت :

ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و

برگردیم خونه. من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر

اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

 كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد و گفت چی میل دارین

پیرمرد جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا

 سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

 تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم میمیرم

 اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیرزن بتونه

 یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !
--
ازش پرسیدم كه : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟!

ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم

گفت : پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم

 رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نكنم

این و گفت و رفت !

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !

رفته بودیم رستوران , ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه

پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود
 یه جوان اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان

شروع كرد با گوشیش صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد

 رو كرد به همه ماها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه

 بهشون داده و  به صندوق دار رستوران  گفت این چند نفر  مهمون من

 هستن شیرینی بچم ، به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!

اون با اصرار زیاد پول غذای همه رو حساب كرد و با غذای خودش كه

 سفارش داده بود از رستوران خارج شد...
--
 دیشب  رفتیم سینما كه ناگهان با تعجب همون مرد جوان رو دیدم

 با یه دختر بچه 4-5 ساله و با تعجب دیدم كه دختره داره اونو بابا خطاب میكنه

بهش سلام کردم ! من رو شناخت و رنگ و روش پرید ! من با طعنه

 بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده
 
 گفت : اون جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین كه خودم

میدونم و خدای خودم با هزار خواهش جریان رو گفت :

 اون روز وقتی وارد رستوران شدم

داشتم دستهام رو میشستم که صدای اون پیرمرد و پیر زن

رو شنیدم ... البته اونا نمیتونستن منو ببینن ، پیرزن گفت

كاشكی میشد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه

 بخوریم ! الان یه ساله كه ماهیچه نخوردم .پیر مرد گفت :

ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و

برگردیم خونه. من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر

اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

 كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد و گفت چی میل دارین

پیرمرد جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا

 سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

 تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم میمیرم

 اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیرزن بتونه

 یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !
--
ازش پرسیدم كه : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟!

ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم

گفت : پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم

 رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نكنم

این و گفت و رفت !

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !



نوع مطلب :
برچسب ها : زن و شوهر جوان، صندوق دار، مریضیم، باقالی پلو با ماهیچه،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 15 مهر 1394

می شناسی اش؟

نــامـش زهــراست. "زهــــرا"

به گمانم مردانگی شرمنده ی معرفت و غیرتش شده.

بی خیال از کنـار نـامه اش رد مشو. بخـوان.... خوب بخـوان... بارها بخـوان.

***************************

وقتی که جنگ نیست شهادت غنیمت است

در شهر مرده عطر قیامت غنیمت است

جایی که حرفها همه از جنس عقل شد

دیوانگی قشنگ و حماقت غنیمت است



نوع مطلب : شهدا، خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : زهرا، شرمنده، شهادت، قیامت،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
رهسپاریم با ولایت تا شهادت

شهیــ ـــــد گمــــــ ــنام!

فکری برا اشکای رهبـــــر میکنم تو فقط غصـہ نخور!

بر تابلوهای جاده انقــــــــلاب نوشته است:

جاده لغزنـــــــده است!

دشمنـــــان مشـغول کارند!

بااحتیاط برانید!

بادنده لـــــــــــج حرکت نکنید!

سبقت ممنــــــــــــوع!

 دیررسیدن به پست و مقام بهتر است ازهرگز نرسیدن به خط امـــــام!

حداکثر سرعت بیشتراز ولایـــت فقیــــہ نباشد!

اگرپشتیبان ولایت فقیه نیستید،لااقل کمربند دشمن را نبندید!

این جاده مطهربه خــون شهـــــــــیدان است!

نوع مطلب : شهدا، تصاویر، 
برچسب ها : انقلاب، خط امام!، ولایت فقیہ،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 11 مهر 1394

رمز حرکت ما نام مقدس امام رضا علیه السلام بود از صبح تا عصر جستجو کردیم هفت شهید پیدا شد. گفتیم حتما باید شهید دیگری پیدا شود .رمز حرکت امروز نام مقدس امام هشتم بوده.اما هرچه گشتیم شهید دیگری پیدا نشد .خسته بودیم ودلشکسته.لحظات غروب بود.گفتند:امام جماعت  یکی از مساجد شیعیان عراق در نزدیکی مرز باشما کار دارد!به نقطه مرزی رفتیم.ایشان پیکر شهیدی را پیدا کرده وبرای تحویل آورده بود.

لباس بسیجی برتن شهید بود.با آمدن او هشت شهید روز توسل به امام هشتم کامل شد.اما عجیب تر جمله ای بود که بر لباس شهید نوشته بود..همه با دیدن لباس او اشک می ریختند.برپشت پیراهنش نوشته بود:یامعین الضعفاء



نوع مطلب : شهدا، خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : امام رضا علیه السلام، مقدس، غروب، عراق،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


نوع مطلب : تصاویر، 
برچسب ها : عید، غدیرخم، صحرای، مبارک،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 8 مهر 1394

 

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !
.
.
و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم …
.
.
به مادر قول داده بود بر می گردد …
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :
بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت …
.
.
من می خواهم در آینده شهید بشوم …
معلم پرید وسط حرف علی و گفت : ببین علی جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
آقا اجازه … شهید …
.
.
گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”
.
.
ساقی جبهه سبو بر لب هر مست نداد
نوبت ما که رسید میکده را بست نداد
حال خوش بود کنار شهدا آه دریغ
بعد یاران شهید حال خوشی دست نداد

 

 

 



نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها : مادر، پلاکشان، معلم،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 7 مهر 1394


نوع مطلب : شهدا، تصاویر، 
برچسب ها : کتیبه، شـهـیـد، بمیریم،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


نوع مطلب : میلاد معصومین، اهل بیت، تصاویر، 
برچسب ها : پیام های ویژه، امام هادی نقی(ع)، مبارک،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آن روز ها دروازه شهادت داشتیم ولی الآن

 معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن

فرصت هست، دل را باید صاف کرد.


نوع مطلب : شهدا، خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : شهادت، معبری تنگ، شهید، دل را باید صاف،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 4 مهر 1394
خیلی گشته بودیم،

نه پلاکی، نه کارتی، چیزی همراهش نبود

لباس فرم سپاه به تنش بود.

چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.

خوب که دقت کردم

دیدم یک نگین عقیق است انگار جمله ای رویش حک شده

خاک و گل های آن را پاک کردم،

دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم...

روی عقیق نوشته بود:

"به یاد شهدای گمنام"


نوع مطلب : شهدا، خاطره، تصاویر، 
برچسب ها : گشته، پلاکی، کارتی، به یاد شهدای گمنام،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
وب سایت پیرو راه شهیدان